۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

خزعبلات یک ذهن1-----(گیجی یک خواب)

دیشب خواب میدیدم. داشتم تویه خیابون بزرگ میدوییدم.
وارد خیابون اصلی میشم ، هوا گرفته است. رنگ ماه رو به زردی میره ، آسمون بیش از حد کثیف شده. وارد خانه کتاب میشم ، هدفون هام موسیقی آرومی رو شروع به نواختن کرده ، به کتاب ها نگاه میکنم، نمیدونم سراغ نیچه برم یا از پائولو کوئیلو چیزی بخونم، برم سراغ فلسفه مارکس یا به شعرای حسین پناهی بسنده کنم ، آهنگ دوباره عوض میشه ، دارم توی اهنگ ها گیج میزنم ، پیانوی موتزارت یا سکوت Antimatter ، برم سراغ Goood bye leninاز yann tiersen یا تو noise از Archive گم بشم، یا بزارم Radiohead فریاد بزنه wake up ... یه پیرمرد عجیب غریب تو کتاب فروشی همش داره منو نگاه میکنه. صدای اهنگ تو سرم پر میشه Do you conspire to hold me down? ، میدونم Antimatter که داره میخونه. از خانه کتاب میام بیرون ، چند قدم دیگه میرم . فکر کنم باید ارشیو اهنگ هامو پاک کنم،ولی نه اگه این کار رو بکنم دیوونه میشم، شاید باید نوشته هام رو پاک کنم. نمیدونم همش احساس میکنم باید یه چیزی رو پاک کنم، یه چیزی باید از زندگیم بره بیرون، شاید خودم! نه این خیلی احمقانست. شایدم باید چراغ قرمز هارو پاک کنم. به چراغ قرمز نگاه میکنم . Im fighting for a lost couse. نگاه میکنم 4 تا چراغ قرمز پس این جا یه چهار راهه، راه اول میره بالا ، راه دوم میره پایین ، راه سوم به یه جای سبز میرسه و راه چهارم به مرگ. کدوم راه رو باید برم؟ راه اول خیلی سخته ولی بالا میبرتت، راه دوم هرجا بودی نگرت میداره، راه سوم راه قشنگیه ولی ته نداره ، راه چهارم پر از هیجانه، راه چهارم به راه اولم راه داره. Im the soldier of fortune ، کدوم راه رو باید برم ..وای دارم دیوونه میشم ... کدوم یکی از این راه ها بهترین راهه ... اول...دوم...سوم...چهارم، یکی کمکم کنه... the time is hounting me این رو نمیشناسم ... این خوانندش کی بود؟ فقط 4 دقیقه مونده که چراغ سبز بشه ، من کدوم راه رو باید برم... راه اول.... نمیدونم ... فقط 4 دقیقه مونده this is 4minute warning ، من کدوم راه رو باید برم ... راه اول... سخته ... نمیدونم... حسین حسین حسین حسین، غریییب ..حسین... صدای ماشین دور و دور تر میشه ، صدای طبل و دغل تو خیابون پر شده،

-خانوم سوار میشی؟

-خفشه شو

(نگاه میکنم، یه دختر پایین تر از من وایستاده ، چه ترافیکی ، صدای طبلای بزرگ هیات تو سرم میپیچه، you cant hide from me escape ... یکی کمکم کنه، من کدوم ور باید برم ، چراغ بازم قرمز میشه ... هنوز باید وایستم، بچه که بودم تعداد چراغ هارو میشمردم که ببینم خیابونا چندتا راه دارن، واسم هنوزم سواله که وقتی بلد نبودم بشمرم چطوری میفهمیدم کجا چند تا راه داره؟! )

- مامان، من از خیابونا میترسم، دستم رو میگیری؟

- آره عزیزم ... بیا

(چراغ سبز شد ، هنوز من اینجام، دور و ورم رو نگاه میکنم........)

خبر: تهران در آلودگی فرو رفت

خبر:تنها راه حل تهران قطار زیر زمینی است

خبر:عزاداران حسینی به سوگ نشستند

خبر:دیروز تعداد بیماران تنفسی مراجعه کننده به بیمارستان ها 30% افزایش داشت

خبر:عزاداران حسینی ساماندهی میشوند

- آقا این خانوم با شماست؟

نگاش میکنم، داره با من صحبت میکنه...نمیدونم باید چی بهش بگم ، ساعت رو نگاه میکنم ،وقت چه معنی میده الان...

-خانوم بیابریم هیات شامو با هم بزنیم

-خانوم سوراخ دماغات معلومه

-خانوم شما با این آقا هستید؟

-آره اصلا من با این آقام

(تعداد چراغ هارو میشمرم. خیابون هارو میشمرم. میخوام تاس بندازم. نه نمیشه تاس 6 تا عدد داره، اگه عدد 6 بیاد اون موقع چی، کدوم راه رو باید برم؟ چشام سیاهی میره ... سرم درد میکنه... حتما باسه آلودگی هواست)

-پسرم بیا این ماسک و بزن به صورتت،

(نگاش میکنم، یه پیرمرد با نگاهی مهربون نگاهم میکنه..چقدر قیافش آشناست....)

-شیرکاکائو میخوری ،نذری دارن میدن... انگار یکی مرده

-تو سرم شیرکاکائو سر ریز شده... دونه کاکائو جلو چشمام رو گرفته

-باید چایی بخوری...یه خورده عرق نعناهم بخور، اصلا نعنای تازه بگیر بنداز تو چایی بعد بخور، به هیچکی اعتماد نکن ، این دکترای الان فقط میخوان داروهای شیمیایی بریزن تو حلق ادم، به هیچکی اعتماد نکن

(they pretend im dying for wrong couse ، توی چهار راه پر از آدمه)

-خانوم سوار میشی یا نه

-گفتم که من با این آقام

(You cant hide from me escape، You cant hide from me escape ، تو نمیتونی از من پنهان شی فرار کن تو نمیتونی از من قایم شی فرار کن... فرار کن ... فرار کن dry your tears ,today we escape,pack your bag and get dressed,befor your fother hear us ، فرار کن. خیابون شلوغه، اون ته یه خبرایی هست انگار )

-آقا چه خبره؟

-به هیچکی اعتماد نکن

-اونجا...چرا اون ور چهار راه انقد شلوغه؟

-انگار یکی مرده ، چایی نعنا بخور ، پیش دکترا نرو، دکترا همشون دزدن

(چشمام نمیبینه، عینکم رو تمیز میکنم،برش میگردونم رو چشمام، چشمام تار شده، دوباره عینکم رو تمیز میکنم، میزنم به چشمام، عینکم رو تمیز میکنم، میزنم به چشمام. چشمام. عینکم کوش؟.. عینکم، الان تو دستم بود ، عینکم کجاست!)

- خانوم عینکم رو ندیدی؟

-وا! تو که عینک نداشتی که !

-یعنی چی ، من عینکیم ، الان عینکم به چشمام بود، من بدون عینک تار میبینم

-والا از اون موقع که اینجا وایستادی عینک به چشمات نداشتی، الان منو تار میبینی؟

-نه تار نمیبینم

-حتما لنز زدی یادت نیست

-شایدم عمل کرده، خانوم سوار میشی یا من برم؟

-برو بابا تو هم کشتی مارو ، گفتم که من با این آقا هستم... هی.. به جای اینکه انقدر دنبال عینکه نداشتت بگردی یه خورده غیرت داشته باش

-غیرت! من.. چرا ... باسه چی باید غیرت داشته باشم

(نگاش میکنم، ماشین میره، صدای طبل تو خیابون میپیچه ، انگار یکی مرده، دوتا پسر از کنارم رد میشن)

-من میتونم یه علم 15 تیغه رو بلند کنم

( با خودم میگم ، مگه علم 15 تیغه داریم)

-من 22 تیغه بلند کردم

-40 چراغ ما 60 تا چراغ داره

(چراغ سبز میشه ، تعداد چراغارو میشمرم)

-مامان 40 چراغ چند تا چراغ داره

-40 تا مامانی

-بابا من چراغاشو یه بار شمردم 40 تا نشد

-حتما اشتباه شمردی

(چراغ قرمز میشه ، دود سیگار جلوم چرخ میزنه ، حتما یکی این نزدیکیا سیگار روش کرده ، دختر بهم نزدیک میشهarriving somewhere but not here )

-نمیخوای بریم؟

-کجا؟ کجا باید بریم

-کیا.. حالت خوبه؟

-شما منو میشناسید؟

-چرا اینطوری باهام حرف میزنی؟ خب معلومه که میشناسم

-ولی من شمارو، آخه... ولی من تنها بودم

- یعنی چی؟ کیا منم ... نازنین

-نازنین؟!

- نازنین کیه ؟

-تو الان گفتی من نازنینم

-کیا فکر کنم حالت خیلی بده ها ! من لیلام

-لیلا!

-صبر کن ببینم این لیلا که گفتی کی بود؟

- خب تو... الان گفتی

-من سارام

- سارا؟!

- آره دیگه... چیه بهم نمیخوره؟

-نه منظورم این نبود ولی ... من کی با تو بودم؟ یعنی از کی هست که باهمیم؟

-الان یه ساعتی میشه که من تو همدیگرو دیدیم

-تازه دیدیم؟!

-والا تو اون پایین از من خواستی که باهام راه بیای و یه 20 دقیقه پیش هم شمارت رو به من دادی.. همین .

(تو سرم پر از چراغ قرمزه... کدوم راه رو باید برم.. به هچکس اعتماد نکن... )

-صبر کن ببینم سارا ... اینجا کجاست؟

-کیا، با من دست میدی؟

-صداتو میشناسم.... صدات خیلی آشناست

-کیا من سمانم.... سمانه.. به همین زودی یادت رفت؟

- سمانه ؟! ولی تو چرا؟ الان این جا یکی دیگه بود

-کیا تو اومدی اینجا که باهم بریم برف بازی

-ولی مگه برف اومده؟

-نگاه کن زمین سفیده سفیده

-ولی هواشناسی گفته بود که فقط قرار بود بارون بیاد ... اینو نگفته بود؟ خودم شنیدم

-خیلی احمقی

-صبر کن ، این یه صدای دیگست... این صدارو هم میشناسم... سمانه کجایی؟

-احمق

-ولی صدا چرا اینطوریه؟ انگار داره از پشت تلفن میاد...

-ازت بدم میاد

(if you get me then you get relive…belive)

-اینجا کجاست؟

-اینجا کجاست!

-داری ادای منو در میاری

-خب که چی؟

-هیچی، ولی این یعنی تو یکی دیگه ای... داره چی میشه اینجا؟!

(چراغ سبز شد... تعداد چراغارو میشمرم... تعداد چراغا داره زیاد میشه ، نباید به هیچکس اعتماد کنم،)

- بابا خیابون رو چرا اختراع کردند؟

- واسه اینکه ماشینا از توش رد بشن

- خب وقتی که ماشین اختراع نشده بود چرا هنوز خیابونا بودن

-باسه اینکه ادما از توش رد شن

-من خیابون رو دوست ندارم... چون همه از توش رد میشن... من نمیخوام...میخوام همه پیشم بمونن...بابا تو هم هیچوقت از خیابون رد نشو... باشه؟

-باشه بابایی

(چراغ قرمز میشه... پشت چراغ قرمز وایستادم... کدوم راه و باید رفت)

-کیا ول کن این سوالاتو

-سوالام رو ؟ ولی خب سوالام ... من که چیزه زیادی نپرسیدم فقط میخوام راه رو بدونم

-جناب اون آدامس رو دربیار

-چرا؟

-ماه رمضونه... دیگه فکر کنم به سنی رسیده باشید که این رو بفهمید

-ماه رمضون؟ نه... الان محرمه!

-محرم؟! مسخره میکنی؟

-نه بابا چرا مسخره؟! باور کن الان هست

- آقا حالت خوبه؟!

-به هیچکس اعتماد نکن

(چراغا... فکر کنم همش تقصیر چراغاست...یکی اون چراغارو خاموش کنه)

-امروز چندمه کیانوش؟

-22مه...اوه اوه... امروز تکمیل میاد

-تکمیل چی میاد؟!

-باسه کنکور دیگه

-کیانوش حالت خوبه؟

-خیلی وقت بود که کسی من رو کیانوش صدا نکرده بود!

-کیانوش؟! من همیشه به تو گفتم کیانوش!

-اینجا کجاست؟!

-ای بابا... حالت خوب نیست ها.. خونته دیگه

-خونه من ! ولی خونه من که اینطوری نیست... یعنی خونه ..من که خونه ندارم...خونه پدریمم که این شکلی نبود

-کیانوش؟! چی داری میگی؟ خدایا! عزیزم..اینجا خونته... این منم ..کیانوش...کیانووو..کیااااا..ک...

(صدای عجیبی اون بیرون میاد...فکر کنم امروز دوشنبست...دوشنبه قرار بود بارون بیاد. سمانه میخواست بریم برف بازی، فکر کنم دیوونه شده ، هواشناسی گفته دوشنبه بارون میاد ، واقعا نباید به هیچکس اعتماد کنم، کی میتونه بگه کٍی برف میاد کٍی بارون...)

- بابا ، مامان چرا داره گریه میکنه؟!

- بابا؟! بابا کیه ؟ من بابای تو ام؟

-مامان بابا میگه منو نمیشناسه!

(نگاه میکنم ، اینجا دیگه کجاست؟! در و دیوارای سفید... سکوت غریبی توی اتاق موج میزنه... دختر کوچیکی من رو بابا صدا میکنه ، این خانوم چرا داره گریه میکنه ؟! )

-آقای دکتر میبینید؟!

(روبه روم یکی نشسته... خانومه میگه دکتره ، ولی اگه دکتره چرا لباس سفید تنش نیست!)

-پسرم ایشون رو نمیشناسی؟!

- کیو؟

- ایشون ... این خانوم... این دختر خانوم کوچولو

(نگاش میکنم... این پیرمرد چقدر قیافش برام آشناست..کجا دیدمش!)

- بابا.. مامان چرا داره بیشتر گریه میکنه؟!

-خانوم از کی اینطوری شد؟

- صبح اقای دکتر،

- پسرم سر درد نداری؟!

- سردرد؟ نه .. ندارم

- دیشب یادت هست چیکار میکردی؟

-نه یادم نیست

(کاش میتونستم فرار کنم...دختر کوچولو دوباره بهم نزدیک میشه ... انگار ازم میترسه... تو چشاش یه دوراهی هست... بالاخره میاد پیشم... سرش رو میزاره رو پام... ناخوداگاه دستم رو بین موهاش میبرم... چه آرامشی... دلم میخواد برای همیشه بغلش کنم)

-خانوم میشه دقیقا بگین از کی اینطوری شد؟

- صبح آقای دکتر ، از خواب که بلند شد شروع کرد به چیزای عجیب غریب گفتن...

(برمیگردم به سمت اون خانوم.. ولی چرا...!؟)

- هرچی تلاش کردم بهش بگم اینجا کجاست نتونستم، یه کم که گذشت دیگه نگران شدم ، رفتم دنبال دخترم و اومدم اینجا

اگه این دختر به من میگه بابا و به این مامان یعنی....!!!

- پسرم میدونی این خانوم کیه؟

زن گریه میکنه

- خوابه

-چیه؟

- چرا حجاب نداره؟

- میدونی این خانوم کیه پسرم؟

- نه... نمیدونم .. شاید آره...

-ایشون لیلا همسر شما هستن... این دختر خانوم کوچولو هم دخترتون .. نازنین

-دخترم؟! اما من که...

(بر میگردم به زن یا به همسرم نگاه میکنم... باید بشناسمش؟ باید یه جایی از خاطراتم باشه... اما اینجا هیچی نیست... من که الان ....)

- اینجا کجاست؟ اقای دکتر

- اینجا لندن هست...

- لندن؟! ولی من الان تو تهران بودم...قرار بود دوشنبه بارون بیاد... سارا .. سمانه ... صدای پشت تلفن... اما اون

-اینارو میشناسید خانوم؟

- بله اقای دکتر .. اینا همه ماله نوجوونیاشه

زنم میزنه زیره گریه... دکتر سرشو تکون میده..اینجا کجاست!؟

- بابا مامان چرا گریه میکنه؟

- نمیدونم بابایی...

زن بهم نگاه میکنه

-عزیزم...من و یادت نمیاد...

- نمیدونم ، اینجا کجاست؟ من الان توی تهران بودم .. خانه کتاب

-عزیزم اینجا لندنه.. ما 10 سالی میشه که توی لندن زندگی میکنیم

لندن! من توی لندنم؟! اما...نه امکان نداره... یعنی چی!؟

-You cant hide from me,escape

-چی گفتید ؟

- اقای دکتر از صبح که بلند شده چند تا شعر رو هی داره میخونه

-این شعر ماله کیه خانوم؟

- ماله Radiohead ، جوون که بودیم گوش میکردیم

- ماله چند سال پیشه؟

- شاید 15 سال قبل.. عادت داشتیم از این چیزا گوش کنیم... توی ایران

انگار بهم شوک وارد کردن...15 سال پیش ؟! اون موقع که من از این چیزا گوش نمیکردم.. ناخوداگاه میپرسم

- الان چه سالیه؟

-2030 پسرم

- یعنی من الان... یعنی الان.. من 42 سالمه!

-مامان ، بابا الان 42 سالشه؟!

- آره عزیزم... یادت نمیاد... ؟

-خانوم دیشب چیزی نخورده بود؟ مریضی خاصی ندارن؟ داروی خاصی مصرف نمیکنن؟

-نه اقای دکتر دیشب خیلی خوب بود..خوب خوابید ولی صبح که....

نگاشون میکنم ... اگر اینجا انگلیسه

-چرا ...یعنی اینکه اگر اینجا لندن هست پس چرا شما دارین فارسی حرف میزنید؟

- یعنی چی پسرم ؟ کی فارسی حرف میزنه؟

- شماها ... مگه فارسی حرف نمیزنید؟!

- نه پسرم ما همه داریم انگلیسی صحبت میکنیم...تو هم همینطوری

-ولی صبح که از خواب بیدار شد اینطوری بود... گفتم شاید خوابی دیده باشه ولی خب...

سرم داره منفجر میشه .. خواب ... خواب ... خواب

-dream doctor! …dream! .. I hade dream last night

- what was it?

- I hade dream… I see my self… I was in field… all around me was green..and im running.. I was runnig… I don’t know why I ran but I keep runnig… suddenly I see my self in big high way. I stopped and look around,

ماشین ها با سرعت رد میشدن، از کنار بزرگ راه شروع کردم به راه رفتن، رسیدم به یه کوچه ، ته کوچه معلوم نبود ولی رفتم توش ، چند قدم که رفتم کوچه تموم شد، رسیدم به یه خیابون بزرگ ، یه خیابون سنگ فرش شده با چراغای فانوسی ... رفتم جلوتر. یه ساختمون جلوم بود با کلی پله ها ، میدونستم که اگه از این پله ها برم بالا میفتم ولی واقعا دلم میخواست برم بالا ، میخواستم برم و بالاخره اون در رو وا کنم ببینم توش چیه... اولین قدم رو گذاشتم،دومین قدم ، سومین قدم ، چهارمین قدم... پرت شدم پایین، دوباره رفتم بالا ، اولین پله، دومین پله ، یه پیرمرد از ته خیابون به طرفم میومد، یه پیرمرد با دوچرخه

I was scared, but I don’t know why, again I fell down , step one, step two, I can do it I ,said to my self I must do this. Step five, the door is too close to me , I can reach it, I know I can

دستم رو دراز میکنم... دستم به دستگیره نمیرسه.. پله ها دارن از هم فاصله میگیرن ... نه باید بتونم... در رو واز میکنم و میرم تو .. به یه خیابون میرسم. سره یه چهار راه ، مادر و پدرم دارن تشویقم میکنن، باید یه راه رو انتخاب کنم، من سره چهار راه نشستم، هر کدوم از کسایی که میشناسم به یه طرف میرن ، نوبت منه که یه راه رو انتخاب کنم ولی نمیدونم کدوم طرف باید برم ، چپ راست بالا پایین... دخترم میدوئه طرفم ، بهم یه آینه میده ، توی اینه هیچی نیست، هیچی، لیلا بهم لبخند میزنه ... میگه دیگه خیلی دیر شده ... میگم ولی من که هنوز خیلی جوونم ، میگه این همه وقت داشتی، توی آینه رو نگاه میکنم، پیر شدم ، خیلی پیر، همه دوستام میان ... همه میان نگام میکنن، همشون باهام خداحافظی میکنن.. هرچی ازشون میپرسم چی شده جوابم رو نمیدن... انگار صدام رو نمیشنون... هی داد میزنم، هی جیغ میزنم ولی کسی صدامو نمیشنوه.. یه دونه سنگ میزارن روم... یکی میاد شونمو میگیره و میبیره و میذارتم توی یه دشت بزرگ و من میدوو ام... تا جایی که میتونم میدووام .. میدونم که به هیچ جا نمیرسم ولی مجبورم که بدووام... این مجازاتم بود.

شهر-پارت 1

بعد از چند روز پرسه زنی در سطح شهر بعد از اعلام یارانه ها، نتیجه گرفته شده از وضع فعلی مردم حداقل تهران و شهرستان های اطراف به این شکل می باشد:
ما در دوره فحش دادن هستیم.
پ. ن. : دوره فحش دادن ، یکی از دوره های بسیار تاثیر گذار اجتماعی می باشد که در یک برهه خاص زمانی شروع و تا مدت زیادی ادامه دارد. این اتفاق اجتماعی بدون هیچ مرزی در میان تمام اقشار جامعه، در پیر و جوان، فقیر و ثروتمند پخش شده و به یک بحث گرم و همه پسند تبدیل میشود. لازم به ذکر است که این بحث ها در اتوبوس، تاکسی، مترو و ... شروع شده و در بیشتر موارد به یک صلوات ختم میشود. بر طبق بعضی از موارد دیده شده گروهی از این فیلسوفان و عالمان این دوره به جاهایی دیگر هم ختم شده اند که از این بحث دور است.
(به دلیل مشکلات ایران بلاگ فعلن اینجا مینویسم)

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

نکاتی برای بهتر زیستن 1

قرار بود در مورد قوانین مورفین صحبت بکنیم اما نشد که بشه... بهتر دیدم قبل از این موضوعات کمی به نکاتی برای بهتر زیستن اشاره کنم که خودم با اونها مواجه شده ودیدم بد نیست که با شما هم در میون بزارم.. بخوانید تا شادی را در زندگی ببینید نه اینکه بهتون بگن شاد(من اولا خوشحال میشدم ولی بعدا فهمیدم یه جور فحشه!):

1) اگر واقعا حالتون خوب نبود...دلتون گرفته بود... دلتون نمیخواست تنها باشید و احتیاج دارید با یکی حرف بزنید..دوست دارید به زمین و زمان فحش بدید و حوصله هیچ کاری و ندارید... واقعا حالتون بده .... برید دستشویی! نخندین جدی دارم میگم، برین دستشویی...همه دلایل که روحی نیست..بعضی موقع ها فیزیکی هم یه طورایی تاثیر میذاره، باور کنید باسه من 2 بار جواب داد. اگر هم تو پارک تمام این احساسات بهتون هجوم
آورد اصلا خجالت نکشید و دستشویی پارک رو باسه همین گذاشتند. با خیالت راحت برید.

2)همیشه اول اطرافتون رو نگاه کنید بعد با خودتون بلند صحبت کنید. مثل من اول بلند حرف نزنید بعد نگاه کنید و بشمارید چند نفر دارن به شما میخندن و چند نفر به یه نگاه چپ بسنده کردن! اگر اینکار را کردید که خب خدارو شکر ولی اگر نکردید چند راه پیشنهادی در پایین هست که استفاده کنید بد نیست:

2-1)همیشه هندزفری همراه داشته باشید . در این مواقع به راحتی میتونید طوری وانمود کنید که انگار دارید با تلفن صحبت میکنید. اگر کاملا مشخص بود که این هندزفری به موبایل وصل نیست میتونید وانمود کنید که دارید اهنگ میخونید. مطمئن باشید دیوانه های زیادی هستند که بلند اواز میخونند ولی دیوانه هایی کمی با خودشون تو خیابون داد میزنند!

2-2)اگر امکانات همراهتون کم بود سریع بزنید تو پیشونیتون و بگید:« اَه، یادم رفت...» معمولا این موقع ها ادم های زیادی بلند حرف میزنند.
2-3) بخندید... بزارین دیگران هم به شما بخندن

3)اگر یکی تو اتوبوس نگاهتون میکنه شماهم انقدر نگاش کنید تا چشش در بیاد. اینطوری هم حوصله شما سر نمیره هم اون بیچاره یه چی داره بهش که بتونه بهش گیر بده...و غر بزنه! و شایدم بخنده!


4) مواظب نتیجه گیری هاتون باشید. منظورم اینه که بدونید الان کجایید وقتی به یه چیزی میرسید. مثلا درست وسط خیابون به این نتیجه نرسید که آدم شدید! چون من درست وسط خیابون نزدیک بود دقیقا بعد از اینکه آدم شدم ا... بشم ( هی بی ادب نباش ..منظورم آسفالت بود)

5) وقتی که روی صندلی جلو نشستید حتما اصرار نداشته باشید که توی تاکسی کمربندتون رو ببندید...نمیگم کاره اشتباهیه ولی اول نگاه بکنید ببینید کمربند درسته یا نه تا بعدش مجبور نشید الکی هی با دستتون ور برید که کسی نفهمه خیلی بد ضایع شدید!

6)این داستان ادامه دارد!


۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

اندر احوالات معماری در کاشان

از قدیم و اندر ندیم معماری کاشان باعث جلب توجه همه جهانیان گردیده و بازدید کنندگان بسیاری را از روستاهای اطراف به خود جلب کرده است . به همین منظور بنده نیز که مدت 3 سال دوست داشتنی است که در این معماری ها میگردم بر آن شدم که این معماری ها را مورد بررسی قرار داده و کمی در مورد معماری امروز و دیروز پا در میان بحث بگزارم.بیاییم به این دو عکس کمی نگاه بیاندازیم!














همانطور که مشاهده میگردد این پنجره (این توانایی بزرگ انسان یعنی شیشه) قسمت حال خانه را به راهرو متصل کرده ، روز اول که من به داخل این خانه پا گذاشته بودم به این موضوع اصلا توجهی نکردم اما کمی که گذشت (که البته این گذشت را باید مدیون امتحان ها بود) متوجه این پنجره شده و به خاصیت های بزرگ این شیشه ها پی بردم(البته این را هم باید متشکر امتحان های اینجانب بود زیرا در حالت عادی انقدر موضوع هست که به این چیزها فکر نکنیم اما در زمان امتحان ها انقدر به چیزهای مختلف فکر میکنیم که به درس ها فکر نکنیم!) :
1- همانطور که از قدیم و اندر ندیم دانسته و خواسته شده ،کاشانیها معروف به مذهب بوده اند و این پنجره دقیقا برای همین دلیل در اینجا گذاشته شده است، البته اشتباه نکنید ... الان به صورت کامل توضیح میدهم: 1-1 )اگر شما این پنجره را مات کرده و پشت آن پرده بزنید و جلوی آن را رنگ کرده به شکلی که نور هم از آن رد نشود شما یک کاشانی اصیل هستید!
1-2)اگر به یک شیشه مشبک و یک پرده بسنده کردید شما چند سالی است که به کاشان مهاجرت کردید
1-3) اگر شیشه تنها مشبک باشد شما برای کار به کاشان امده(یا در نیروگاه و یا جدیدا با کلی ذوق توانسته اید درسایپا کاشان کار پیدا کنید!) و چند صباهی است که در این مکان زندگی میکنید.
1-4)اگر شیشه نداشت شما دانشجویید!
2-از قابلیت دیگر این شیشه میشود به قابلیت صدا گیری این پنجره اشاره کرد که اگر خدای ناکرده...خدای ناکرده صدا از دیوار رد نشد از این پنجره عبور کرده و مشخص شود که توی دانشجو داری اون تو چیکار میکنی!
3-در حالت سوم کمک برای دزدی می باشد که اگر خدای ناکرده باز هم میگویم خدای ناکرده اقای محترم دزد در را هل داد و خدای ناکرده در به راحتی باز نشد با کمی تلاش شیشه را شکسته و وارد شود!
4- این شامل قسمت سوم این نکات مهم پنجره میشود، یعنی کمک به آقای دزد!4-1) اگر شما در مقابل پنجره میله مشاهده کردید در نتیجه صاحب خانه چیز مهمی در داخل خانه دارد پس بهتر است در را باز کرده و داخل شوید و حالش را ببرید
4-2)اگر شما در مقابل پنجره میله ای مشاهده نکردید پس بگردید در طبقه ای که میله مشاهده میکنید تا به آن حمله کنید و اگر مشاهده نکردید میتوانید این ریسک رابکنید که در را باز کرده و با چند خرده ریز امشب را سر کنید
4-3)اگر شیشه نداشت با خیال راحت از خیر آن پنجره بگذرید چون اگر دانشجو ها پول داشتند مطمئنا یک پنجره برای آنجا میخریدند.
5- مورد 5 شناسایی دانشجو های خطا کار میباشد که در صورتی که شما میدانستید که در این خانه دانشجو زندگی میکند و این پنجره را مشبک و پرده زده اند و چند چیز برای جلو گیری از عبور صدا و نور در داخل آن کار گذاشته اند اصلا فکر نکنید که برای راحتی خود و شما این کار را کرده اند سریعا زنگ زده به اماکن کاشان تا بیاید و بگیرند و ببرنشون. چه معنا دارد که از این کارها بکنند! ( اگر دیدید در یک شب خاص این کار را کرده به اماکن بسنده نکرده و خود شخصا وارد ماجرا شده و هرچه فحش بلدید بدهید چون مطمئنا آن داخل یک خبر هایی هست!)
6-از دیگر توانایی های این پنجره ها تشخیص مدل دانشجو ها می باشد ،6-1)مدل دانشجویان فضایی: اگر شما یک شب مشاهده کردید که چند تن از این دانشجوهای محترم به جای عبور از در ، در تلاش هستند که از پنجره بیرون بیایند مطمن باشید که آنها در فضا هستند و روی زمین نیستند( پیشنهاد میشود در این شب خاص از اماکن و وارد شدن شخصی جلوگیری کرده و به یک فیلم بسنده کنید، مطمئن باشید که فردا میتوانید آنها را بکشید!)
6-2) هیز دانشجو:اگر دانشجو در هنگام عبور از کنار دره شما لحظه ای برگشت پنجره شما را نگاه کرد اورا بکشید ( به ناموس مردم چیکار داری؟ شاید یه سایه خیلی کوچیک از گوشه کناری سمت چپ که یه ذره رنگش رفته معلوم شه .. چرا نگاه کردی؟! ) به جای اینکه کل شب بخواهید به این موضوع فکر کنید اورا بکشید و خیال خود را راحت کنید.
6-3)مدل دانشجو متعدد: از همان سوراخ ذکر شده میتوانید بدون آنکه شناسایی شوید تشخیص بدهید که امشب چند نفر رفتند داخل خانه و اگر تعداد بیشتر از مقدار ذکر شده بود این ها دانشجویان بدی هستند ، آنها را بکشید!(به صاحب خونه زنگ نزنید، شاید تهرانی و اصفهانی باشد و به شما بخندد،به اماکن نیز زنگ نزنید زیرا تا آنها بخواهند بیایند طول میکشد، خود دست به کار شده و آنها را بکشید!)
این بود اندر احوالات معماری جدید کاشان و این معماران باهوش و توانا... بزودی در پست های بعدی با شما خواهیم بود... این بار میخواهم کمی در باره قانون مورفین با شما به بحث بپردازم...منتظر من باشد:ِd

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

اندر احوالات این 3 ماه!

از انجا که بنده مدت 2 ماه و نیم است که ترک دنیا کرده و به گوشه نیشی پرداخته( به قولی کنج عزلت اختیار کرده و ترک دوستان...) برای خود بسیار جالب بود که ببینم در این چند روزه مدید به چه چیزها رسیده و چه هارا کشف کرده ام. بعد از روز ها کنکاش و جستجو اندر احوال خود و خویشتن به این نتیجه رسیدم که در خانه ماندن در من تاثیرات بسیار گذاشته که به بحث در مورد چند عدد میپردازیم تا شما هم شاهد و مشعوف شوید:


1-مهم ترین و اولین پیشرفت در صحبت کردن در پای تلفن میباشد که واقعا جای بسی پیشرفت دارد! در گذشته، زمانی که دوستان مادرم تلفن میکردند(در این جا توجه به این موضوع واجب است که کسی با من کاری ندارد در پای تلفن...بنابراین اگر تلفنی میشود ان را باید به مادر خانه نسبت داد) بنده یا تلفن را جواب نمیدادم و یا اگر جواب میدادم فقط به یک نه خانه نیست بسنده میکردم(بازهم به این نکته باید توجه داشته باشید که این جواب دادن های من شامل زمان هایی میشود که مادرم در خانه نباشد و یا حضور فعال نداشته باشد( در مورد حضور فعال باید گفت که گاهی مادر در جاهایی می باشد که نمیتواند تلفن صحبت کند یا بنده باید بگویم که در خانه نیست!این موارد البت بسیار نادر است)) در نتیجه زمان صحبت کردن بنده به طور کل به 20 الی 30 ثانیه ختم میشد که بیشتر صحبت این 20 الی 30 ثانیه هم توسط خانم طرف مقابل انجام میشد. اما بعد از 3 ماهه متوالی خانه نشینی بنده موفق شدم که طول صحبت هایم را به 2 3، و حتی در جایی به 6 دقیقه برسانم(بهترین رکوردم 6 دقیقه و 23 ثانیه و 245 صدم ثانیه بود) که این صحبت ها شامل مکان حضور مادرم ، دلیل رفتن و ساعت برگشت و بعد از کمی گذشت زمان صحبت در مورد همسایه بقلی و حال با افتخار اعلام میکنم که حتی در مورد همسایه دو بلوک آنورتر هم صحبت کرده و میتوانم اعلام کنم که چه کسی به بیمارستان رفته و چه کسی پای سگ همسایه آنوری اش را گاز گرفته است. و حتی،میتوانم به تمام صحبت های طرف مقابل در مورد پسر جوان و دختر جوانش گوش کرده و نظر بدهم. (یکی مرا تشویق کند!)


2-مورد دوم که کم از اولی ندارد صحبت به صورت حضوری با مادرم در مورد دختر اقدس خانوم و همچنین صحبت با همسایه طبقه پایینی در مورد وقت دکتر شوهرش می باشد و دادن نظرهایی بس جالب که میتواند در امور شوهر داری کمک های بسزایی را شامل شود.



3-مورد سوم که بسیار با ارزش میباشد توانایی های من در آشپزی بوده که حال میتوانم تفاوت های غذاهای مختلف را درک کرده و هر روز خوراکی هایی جدید تر را کشف کرده،(مانند: چطور به عمل آوردن ژله در 3 ساعت،درست کردن قهوه با مواد اضافه،درست کردن تخم مرغ به روش های مختلف که حتی مورد پسند اعضای خانواده هم قرار بگیرد، ساخت و به عمل اوردن انواع نوشیدنی های سرد و گرم،درست کردن ماکارونی با کمترین امکانات ، به عمل اوردن چند مدل خورشت به صورت کلی و جزئی و ...)




4-فهمیدن خواص برنامه به خانه برمیگردیم! و صبح و زندگی ! همانطو که استحضار دارید این دو برنامه صبح و ظهر تمام وقت این جعبه جادو را به خود اختصاص داده و مورد پسند تعداد زیادی از خانم ها می باشد. شما میتوانید مثل من هر روز با گوش کردن به این برنامه ها متوجه بشوید که چگونه میشود یک دسر خوشمزه را با 500گرم خامه ، 400گرم بستنی ،100 گرم شکلات کاکائویی آب شده و چند عدد توت فرنگی درست کرد(کافی است این ها را هم زده و نوش جان کنید ،دستورش هم در داخل سایت به خانه برمیگردیم هست) و یا با نگاه کردن برنامه صبح و زندگی متوجه بشوید که اگر دندان شمارا کرم خورد تنها و تنها دلیلش استرس و فشار های زندگی است و اصلا به مسواک هیچ ربطی ندارد!، بنده همچنین متوجه شده که فیل 4 پا دارد نه 5 پا و آن چیزه دراز و آویزان از او خرطومش است(این یکی را خاله شادونه متذکر شدند!) و همچنین حنا را هم به عنوان کارتون شانسی گه گاهی نشان میدهند! در ضمن حال بنده از جهل و نادانی به در آمده و خواص های متعدد کانال فارسی 1 را فهمیده و متوجه این موضوع مهم و خطیر شده ام که ویکتوریا (این شخصیت اسطوره) چه کسی بوده ، و اسم هایی به شکل مامارین و مامانجون داریم . و در کره جنوبی بهترین کار نوشتن سناریو برای سریال های کره ای است! همچنین شما اگر یک ادم بیکار باشید (توجه کنید که باید حتما بیکار باشید) میتوانید به جای ده شخصیت یک جا صحبت کنید!



5-یکی دیگر از این خوبی ها جمع کردن پول می باشد که از دوجهت بسیار خاص می باشد، یک شما دلیلی برای خرج کردن (شارژ موبایل،خرج رفت و آمد و ...) را ندارید و دومین و مهم ترین ان که شما پولی ندارید ! چون وقتی دلیلی برای خرج کردن ندارید کسی هم به شما پولی نمیدهد! چون شما دلیلی برای پول گرفتن ندارید! و چون کنج عزلت اختیار کردید کاری هم ندارید! در نتیجه شما میتوانید مقادیره بسیاری پول را در ذهنتان حساب کتاب کرده و همانجا هم ذخیره کنید(به عنوان مثال میتوانید حساب کنید که اگر امروز بیرون بودم چه قدر پول خرج میکردم و حال که نیستم چه قدر به اقتصاد خانواده کمک کرده ام!)برای من که جواب داده است.!


6- توانستم به اتفاقات افتاده در بالا مدت مدیدی فکر کنم و بعد بروم نان بخرم!



7-وقتی از نانوایی برگشتم باز هم فکر کنم!



نتیجه گیری: بنده مدت 3 ماه فکر کردم تا به سوالاتم فکر کنم و در این 3 ماه صرفه اقتصادی با کالری سوزانده شده من برابر بود!

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

این دفه این را انتخاب کردیم برای یک بلاگ جدید..چرایش به هیچکس مربوط نیست....! دلیل انتخاب هم این بود که چیزی جدا از ان دو بلاگ به این ذهن افتاب خورده و مریض اگر رسید اینجا بنگاریم... نمیگوییم که این بلاگ کاملا با ان دو فرق ها دارد اما فرق دارد... گهی شاد و گهی جدی بحث میکند در مورد چشم های یک مغز افتاب خورده که میبینند چیزهایی که دیگران هم میبینند اما بلاگ نداردند که بنگارند!